تبليغاتX
....حتی قاصدک هم میتواند به ماه برسد,اگر




























....حتی قاصدک هم میتواند به ماه برسد,اگر

....نفست باران است,دل من تشنه ی باریدن ابر,دل بی چتر مرا مهمان کن

منتظر بودند تا بهانه ي خلقتشان را ببينند

نه تنها آسمان و خورشيد و ماه،كه بر و بحر ....


همه چشم
انتظار بودند...


و خديجه هم...
از زنان قريش براي وضع حمل كمك خواسته بود
اما انها تغيير عقيده و مذهبش را بهانه كردند و از كمك به او امتناع ورزيدند....
حزن و اندوهش فزوني يافت....


ناگهان جمعي از زنان بر او وارد شدند.....
خداوند زنان برگزيده اي را فرستاده بود تا ياري دهند،مادر برگزيده ترين زن هستي را...
"فاطمه"در خانه ي وحي و مهبط فرشتگان به دنيا امد و او را فرشته اي در قالب انسان توصيف نموده اند....


اما كدام فرشته است كه خداي را چون فاطمه.س.با تمام وجود پرستيده باشد؟و با آن هه علم و ايمان و اخلاص در  پيشگاه او به خضوع و خشوع بايستد؟
و كدام فرشته است كه پيك الهي در ورود به آستانش از او اجازه بطلبد؟!
و ما چگونه ميتوانيم فضائل اين فرشته زميني را بدانيم و به سيره اش عمل نكنيم؟!

میلادش مبارک....

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 0:4 توسط قاصدک|

خدایا!


من اینجا ...


دلم سخت معجزه می خواهد

 

و تو انگار


معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا...‬

****************************************************

 من همچنان منتظر معجزه ام....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 15:22 توسط قاصدک|

همه دیدند که...

 

در شکست....

 

پهلو هم...

 

اما آنچه بی صدا شکست و کسی ندید،

 

قلب علي بود و.....

 

بغض زينب...

و...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:43 توسط قاصدک|

كوفه نخلستان هاي خوبي دارد...
اما مردمان خوبي....
نه!
نخلها علي را پذيرفتند
زمين و نهرها هم....
اما امان از كوفيان...
كه نشناختند ساكنان خانه ي ساده ي علي را وتاختند بر انها....
 تاختند بر خانه اي كه ساكنانش در پاكي شهره اند و در آسمانها مشهورترند تا بر روي زمين...
بر همان خانه اي كه خداوند ساكنانش را ستوده و واژه ي اهل بيت خاص انان گشته....
و اگر اينها نبودند دست به كار افرينش نميشد خداوند....


تاختند همانها كه ميگفتند"حسبنا كتاب الله"
همانها كه نميدانستند كتاب خدا بدون عترت نوشته اي بيش نيست و عترت و قران با هم بال صعود ادمي به سمت خدايند و يكي شان به تنهايي،وبال گردن ميشود و طي طريق را ناممكن ميسازد"
تاختند و شكستند...
هم حرمت
 هم دل....
 و هم در را....
و گرفتند....
 همسر علي را نه....
تنها جوابگوي سلام علي را نه....
بلكه تمام هستي علي را...
و اين بود اجر رسالت اخرين پيامبر خدا!!!!
بعد از زهرا علي ماند و خانه اي كه آجر به آجرش بر سر او خراب ميشود بدون زهرا....

تنها نه پشت علی از این ماجرا خمید                   پشت غم از فراق تو ای مهربان!شکست....

(با عنایت حضرت زهرا از دلنوشته های قاصدک...)

نوشته شده در شنبه 1391/01/26ساعت 0:54 توسط قاصدک|

 

ببار بــــــــاران!


ســـــيل شـــــو


"آدم نــــــما" ها را بـــــبر


نكـــــند نم نــــم بـــباري!


اين طـــــــوري بــــــدیــها


خيـــس مي خـورنــــد...


نــــم مي کشــــنــد


جــــــوانه مــي زننــــد


و بيشـــتـــــــر مي شــــــونــــد ...


آخر چرا اینقدر دنیا،آدم نما دارد؟!!

چقدر زندگي زيبا بود اگر....

 ادم نماها نبودند....

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 0:23 توسط قاصدک|

انگار با تمام بدی که دارم باز،در به رويم نبسته مولايم....

دعا گوي همگي هستم انشاالله....

نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 15:30 توسط قاصدک|

بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند

 

سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

 

سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است

 

فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند

 


                        توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها

 

            از همین روز، همین لحظه ،همین دم عیدند.....

 به اميد ظهورش همين امسال...

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 2:9 توسط قاصدک|

                                    هواي دلم هنوز زمستانیست ....

                    
                                    صدای بلند شادی ادم ها‌ اثري در آن ندارد....

                                    حتی صدای پرنده های سرخوش از آمدن بهار هم بيدارش نكرده انگار...

                                                                    
                                    نكند گوش دلم كر شده باشد؟!!


                                     كه بهاري نمی شود...

 

                                                     اين روزها فقط بهاری شدنش را ارزو دارم....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 1:30 توسط قاصدک|

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم....

 

 

لطف ها ميكني اي خاك درت،تاج سرم...

 

******************************************

گاهي دلم ميخواهد دستم را زير چانه ام بگذارم و فقط به كارهاي پر از

 حكمت خدا نگاه كنم....

نوشته شده در جمعه 1390/12/19ساعت 17:20 توسط قاصدک|


اي كه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد

 


حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد...

 

همین!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 1:3 توسط قاصدک|


آخرين مطالب
» فرشته زمینی....
» معجزه
» بغض بي صدا....
» پشت غم از فراق تو ای مهربان!شکست...
» ببار بــــــــاران...
» جز درگه تو كجا پناه است مرا؟!
» تو بيا....
» این گونه ام.....
» .....
» ......

Design By : Pichak